تبلیغات
Dastanestan/داستانستان - عشق واقعی
جمعه 22 مرداد 1389  02:34 ب.ظ
نوع مطلب: (داستان های عاشقانه ،) توسط: Mohammad tajari

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.

انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواشتر برو من می ترسم

مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!

زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم 

مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری

زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی

مرد جوان: مرا محکم بگیر 

زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟

مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی

سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه

روز بعد روزنامه ها نوشتند

برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه

که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،

 یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن

 جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت

 و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش

 رفت تا او زنده بماند 

و این است عشق واقعی.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
feet issues
دوشنبه 27 شهریور 1396 10:58 ب.ظ
Hola! I've been reading your website for some time now and finally got the bravery to go ahead and give you a
shout out from Austin Texas! Just wanted to mention keep up the great
job!
foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 11:18 ق.ظ
It is not my first time to visit this website, i am browsing this site dailly
and get nice data from here all the time.
Where are the femur tibia and fibula?
دوشنبه 30 مرداد 1396 01:26 ب.ظ
I was suggested this web site by my cousin. I am not
sure whether this post is written by him as nobody else know such detailed about
my difficulty. You are incredible! Thanks!
manicure
سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 02:31 ب.ظ
It's awesome to go to see this website and reading the views of all friends regarding this
article, while I am also zealous of getting familiarity.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر