تبلیغات
Dastanestan/داستانستان - دسته گل
پنجشنبه 21 مرداد 1389  03:45 ب.ظ
نوع مطلب: (داستان های متفرقه ،) توسط: Mohammad tajari


پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ایستگاamstory.mihanblog.comه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم كه دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه كرد كه از پله‏های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
feet complaints
سه شنبه 28 شهریور 1396 03:46 ق.ظ
I was suggested this website by means of my cousin. I am no longer
positive whether or not this put up is written by way of him as no one else know
such designated about my problem. You're wonderful! Thanks!
Foot Issues
چهارشنبه 11 مرداد 1396 01:05 ق.ظ
Way cool! Some very valid points! I appreciate you writing this article plus the rest of the site is extremely good.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر