تبلیغات
چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک. زمان میگذشت و دایره آبی
کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و
مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر. آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟ دایره که دید قطعه گمشده خود
را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این
او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که
سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها
را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد. رفت و رفت ولی ناگهان گودال
را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه ی
گمشده اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را
باز کن تا بروم و کمک بیاورم. قطعه ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها
آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش
شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو
رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی کرد. نتیجه گیری اخلاقی : سعی کنید گول تکه های گمشده دروغی رو نخورید
- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده ی من قسمتی از دایره
-
من اول قطعه ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان
که یک مربع قرمز آمد. قطعه ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را
به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل
فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی خوردیم.
اکنون پشیمانم. من قطعه ی گمشده ی شما هستم.
راما کریشنا تعریف می کند که
مردی می خواست از رودی بگذرد که استاد بیبهی شانا نزدیک شد ، نامی را بر
روی کاغذ نوشت و آن را بر پشت مرد
چسباند و گفت :
(( نگران نباش . ایمان تو کمکت می کند تا بر آب راه بروی . اما هر لحظه ایمانت را از دست بدهی ، غرق خواهی شد .))
مرد
به بیبهی شانا اعتماد کرد و پایش را بر آب گذاشت و به راحتی پیش رفت . اما
ناگهان هوس کرد ببیند که استاد بر کاغذی که به پشت او چسبانده چه نوشته
است .
آن را برداشت و خواند : (( ایزد راما ، به این مرد کمک کن تا از رود بگذرد.))
مرد فکر کرد : همین ؟ این ایزد راما اصلا کی هست ؟
در همان لحظه ، شک در ذهنش جای گرفت ، در آب فرو رفت و غرق شد.
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو
انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای
خانه اش آب می برد.
یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر
خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.
مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که 
وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما
کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را
انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.
کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب
بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی
که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف
تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "
مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. "
موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش...
گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.
مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه
می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم. این
طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها
آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر
تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟ "
توکای
پیری تکه نانی پیدا کرد ، آن را برداشت و به پرواز در آمد . پرندگان جوان
این را که دیدند ، به طرفش پریدند تا نان را از او بگیرند .
وقتی توکا متوجه شد که الان به او حمله می کنند ، نان را به دهان ماری انداخت و با خود فکر کرد:
-
((وقتی کسی پیر می شود ، زندگی را طور دیگری می بیند : غذایم را از دست
دادم ؛ اما فردا می توانم تکه نان دیگری پیدا کنم . اما اگر اصرار می کردم
که آن را نگه دارم ، در وسط آسمان جنگی به پا می کردم ؛ پیروز این جنگ ،
منفور می شد و دیگران خود را آماده می کردند تا با او بجنگند و نفرت قلب
پرندگان را می انباشت و این وضعیت می توانست مدت درازی ادامه پیدا کند.
فرزانگی پیری همین است : آگاهی بر این که باید پیروزی های فوری را فدای فتوحات پایدار کرد.))
شبی راهزنان به قافلهای شبیخون
زدند و اموال آنان را به غارت بردند، بعد از مراجعت به مخفیگاه نوبت به
تقسیم اموال مسروقه رسید، همه جمع شدند و هرکس آنچه به دست آورده بود به
میان گذاشت، رئیس دزدان از جمع پرسید چگونه تقسیم کنیم ؟ خدایی یا رفاقتی
؟ جمع به اتفاق پاسخ دادند خدایی. 
رئیس
دزدان شروع به تقسیم کرد، بیش از نیمی از اموال را برای خود برداشت و
الباقی را به شکل نامساوی میان سه تن از راهزنان تقسیم کرد و به بقیه هیچ
نداد، دیگران اعتراض کردند که ما گفتیم خدایی تقسیم کن تا تساوی رعایت شود
و همه راضی باشیم این چه تقسیمیست ؟؟؟ رئیس پاسخ داد : خداوند به یکی زیاد
بخشیده و به یکی کمتر و به یکی هم هیچ، خود شاهدی بر این ادعا هستید، آن
تقسیمی که شما در نظر دارید تقسیم رفاقتی بود که نپذرفتید پس حق اعتراض
ندارید…
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی
اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی
زد و گفت ممنونم چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..! سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو
زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز
نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام
بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت) دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب
نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت
:میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا
کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه
هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…
چند
سال پیش در جریان بازی های پارالمپیك (المپیك معلولین) در شهر سیاتل
آمریكا 9 نفر از شركت كنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.
همه این 9 نفر افرادی بودند كه ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می
خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حركت كردند. بدیهی است كه آنها هرگز
قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند
بلكه هر یك به نوبه خود با تلاش فراوان می كوشید تا مسیر مسابقه را طی
كرده و برنده مدال پارالمپیك شود ناگهان در بین راه مچ پای یكی از
شركت
كنندگان پیچ خورد . این دختر یكی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه
افتاد. هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به
عقب بازگشتند و به طرف او رفتند یكی از آنها كه مبتلا به سندروم داون(عقب
ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این
دردت رو تسكین میده .سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم
زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه
به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنها كف زدند.
وقتی من یك كاری را دیر تمام میكنم، من كند هستم.
وقتی رئیسم كار را طول دهد، او دقیق و كامل است.
وقتی من كاری را انجام ندهم، من تنبل هستم.
وقتی رئیسم كاری را انجام ندهد، او مشغول است.
وقتی كاری را بدون اینكه از من خواسته شود انجام دهم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دهم.
وقتی رئیسم این كار را كند، او ابتكار عمل به خرج داده است.
وقتی من سعی در جلب رضایت رئیسم داشته باشم، من چاپلوسم.
وقتی رئیسم، رئیسش را راضی نگاه دارد، او همكاری میكند.
وقتی من اشتباهی كنم، من نادان هستم.
وقتی رئیسم اشتباه كند، او مانند دیگران یك انسان است.
وقتی من در محل كارم نباشم، من در گشتزدن هستم.
وقتی رئیسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.
وقتی یك روز مرخصی استعلاجی داشته باشم، من همیشه مریض هستم.
وقتی رئیسم در مرخصی استعلاجی باشد، او حتماً خیلی بیمار است.
وقتی من مرخصی بخواهم، باید یك جلسه دلیل و توجیه بیاورم.
وقتی رئیسم به مرخصی برود، باید میرفت چون خیلی كار كرده است.
وقتی من كار خوبی انجام میدهم، رئیسم هرگز به خاطر نمیآورد.
وقتی من كار اشتباهی انجام دهم، رئیسم هرگز فراموش نمیكند.
دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز
گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک
خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در
غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و
توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به
او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته
ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا
که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از
مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی
خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش
خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که
به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر
شوهرت از بین رفته است.
آخرین پست ها